عبدالله مستوفى

405

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

با وصف اين ، قضيه را بمرنار هم گفتم ، ديدم اين مسيو حتى از سرمفتشها هم از اين اقدام بيشتر عصبانى شده و با اضطراب عجيبى پرسيد : « چه بايد كرد ؟ » گفتم : « هيچ ! بايد گذاشت اين اقدام بىنتيجه را امتداد بدهد تا خسته شده خودش واگذار كند . » ولى نميدانم مرنار بچه منظور خيلى به اين موضوع اهميت ميداد ، بخصوص در اين وقت كه حامى او نايب السلطنه هم غايب و جز بوسيلهء سفارت روس كه با شاهزاده بند و بست داشت كسى را كه از او دفاع كند ، بدسترس خود نداشت . درهرحال هروقت مرا ميديد ، از شدت و ضعف اين اقدامات شاهزاده سؤال ميكرد . بالاخره يك روز گفت : « اين بما بر - مىخورد كه آژانها بامر شاهزاده در كار نان مداخله كنند . » گفتم : « بايد به من بربخورد كه من چون از بىثمر بودن آن مطمئنم ، باكى از اين خرده‌كاريها ندارم . حالا ميگوئيد در اين زمينه با شاهزاده وارد جنگ شويم ؟ » گفت : « نه ! ولى معتقدم كه با او آشتى كنيم كه مداخلهء خود را قطع كند . » گفتم : « ما با او در حال جنگ نيستيم كه آشتى كنيم و نميشود بوزير داخله گفت تو در كار نان تفتيش مكن . » گفت : « او اگر تفتيش هم بخواهد بكند ، بايد از ما بپرسد . اينكه خودش مستقيما وارد تفتيش شده است ، خيلى پرمعنى و مثل اين است كه بگفته‌هاى ما اعتماد ندارد . » گفتم : « باز هم بايد بگويم « ثم ماذا » از اين اقدامات چه نتيجه‌اى خواهد گرفت ؟ من بقدرى از كار خود مطمئنم كه اگر صد نفر هم مفتش بفرستد ، ايراد و خدشه‌اى پيدا نتوانند بكند . بالاخره بفرمائيد چه كنيم كه شاهزاده دست از اين تفتيش بىنتيجهء خود بردارد ؟ » گفت : « ما روزى سه چهار هزار تومان ضرر نان را ميدهيم براى ما مشكل نخواهد بود كه روزانه در هر خروار پنج هزار يا يكتومانى بشاهزاده بدهيم كه دست از اين سماجت بىموضوع بردارد ! » خوانندهء عزيز ميتواند درجهء تعجب مرا از اين حرف ، آن هم از طرف يك مستشار اروپائى كه قانون 23 جوزا آنهمه اختيار به او داده است ، حدس بزند . واقعا بقدرى اين حرف بىمنطق و بر خلاف اصل بنظرم غريب آمد ، كه مثل اين بود با زبان چينى با من حرف ميزنند . ولى اظهار تعجب كردن و نصيحت دادن بر خلاف سياست بود . به او گفتم : « اجازه بدهيد من امشب بروم شاهزاده را ملاقات كنم و قدرى لرى و خودمانى با او وارد صحبت شده نيت او را بفهمم تا رويهء اقدامات بعد بدست آيد » . رنگ تزوير پيش ما نبود سر شب به منزل شاهزاده رفتم ، منتظر الحكومه و بادنجان دور قاب - چين زياد بود ، من در گوشهء مجلس ساكت نشستم ، شاهزاده هم چيزى به روى خود نياورده و در حضور جماعت وارد هيچ صحبت نشد ، پا سفت كردم تا دوبدو شديم . گفتم : « حضرت و الا ! شما در اين چند مجلس شرفيابى و از تفتيشهائى كه در اين ده پانزده روزه علنى و سرى در كار نان كرده‌ايد ، بايد مرا خوب شناخته و دانسته باشيد كه من در اين كار جز زحمت هيچ استفاده‌اى ندارم ، حتى يكقران هم اضافه حقوق در اين كار به من نميرسد . در اين خدمت مجانى جز رفاه خلق خدا و بلند كردن سنگ زور كه من به آن عشق دارم و نمايش دادن توانائى خود به همه كار هيچ منظور و مقصودى ندارم ، از مداخلات حضرت و الا در اين يكى دو هفتهء اخير همچو ميفهمم كه